به حریم تو می خورم سوگند,به رقیه می خورم سوگند,من به زینب می خورم سوگند,گر بگویی بمیر میمیرم
منبع تمامی عکس های محرم۸۵ : www.jamshidbayrami.com
|
الهی! همه عمر خود بر باد کردیم و بر تن خود بیداد کردیم و شیطان لعین را شاد کردیم |

![]()
![]()

![]()
دان
یا حسین مظلوم

از عشق عباست بی بی ،دلم آروم نمی شه
مولاتنا ام البنین ذکر لبم همیشه
هر جا برات گریه کنم بهشت یا ابوالفضل
زهرا به روی قلب من نوشته یا ابوالفضل
تو آسمون پر ستاره ،ابر چشام همش می باره
دلم به دست مادر تو شبیه مشک پاره پاره
در فکر طوفان بلا دست تو تکیه گاهم
وقتی که یا زهرا میگم تو می کنی نگاهم

ثروت من فقط ولایت توست
کی دگر من فقیر میمیرم یا حسین(ع)
سلام علی آل یاسین
ای مثل روز آمدنت روشن
این روزها که میگذرد هر روز
در انتظار آمدنت هستم
با من بگو آیا من نیز در روزگار آمدنت هستم؟![]()
![]()
دل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است
گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ،ماه رخ دوست تمام است...
تمام است.

دراتاق را باز مي كنم . لبه تخت مي نشينم . به صورتت نگاه مي كنم . به صورت خسته ات . به چروكهاي پيشانيت و به موهاي روي شقيقه ات كه در اين دو ماه سفيد شده . آرام روي پيشانيت دست مي كشم . روي چين و چروكها . غلت مي زني و به پهلو مي خوابي . مي خواهم بيدارت كنم اما دلم نمي آيد . دلم مي خواهد ساعتها تو خواب باشي و آرام و من بنشينم و نگاهت كنم . ساعت زنگ مي زند و تو بيدار مي شوي . يادم نبود كه دنيا هيچ وقت با دل من نبوده .
مثل هر صبح پنج شنبه مي روي ورزش كني . من هم به دنبالت مي آيم . روي نيمكتي مي نشينم . تو مي دوي و من نگاهت مي كنم . تو نفس عميق مي كشي و من آه . تو مي خندي و من هم . تو راه مي روي و من به دنبالت . آنقدر تند مي روي كه جا مي مانم . هرچه صدايت مي زنم نمي ايستي و فقط مي خندي . از بدجنسي ات ناراحت مي شوم و برمي گردم . مي روم سراغ كوثر . در اتاقش باز است . هنوز از تنهايي و تاريكي مي ترسد . اخم كرده . اخمش مثل توست . اصلا ابروهايش مثل ابروهاي تو است. حتي نگاهش،وقتي عصباني مي شود . هميشه از اخمت مي ترسم . دست و پايم را جمع و جور مي كنم . سنگيني نگاهت سرم را به پايين مي اندازد . آرام سرم را بالا مي آورم تا عصبانيتت را دوباره ببينم . هنوز اخم داري ،اما ته چشمانت مي خندد و من به چشمهايت مي خندم . تو هم بلند بلند مي خندي و با سر مرا به طرف خودت مي خواني ... .
كوثر دست و پايش را توي شكمش جمع كرده . دستم مي رود طرف پتويش . باد مي زند و پنجره را باز مي كند . پرده به قاب عكس روي عسلي گير مي كند و مي افتد روي زمين . كوثر از خواب مي پرد . عزيز مي آيد و پنجره را مي بندد و قاب را داخل كشو مي گذارد .
صدايت را مي شنوم . از حمام بيرون مي آيي . كي آمده اي كه من نفهميدم ؟
پشت ميز صبحانه مي نشيني و من روبه رويت . با اينكه مي دانم، اما مي خواهم طبق معمول بپرسم :"شير يا چاي ؟" و تو،نپرسيده فنجان چاي را پيش مي كشي و زير لب زمزمه مي كني : " چاي " . سرت را پايين مي اندازي . انگاردر فنجانت دنبال چيزي مي گردي . از نوك موهايت كه روي پيشانيت ريخته چند قطره آب مي ريزد روي ميز . سرت را بلند مي كني . قرمزي چشمانت از چيست ؟
عزيز صدايت مي زند . مي روي پيشش . كوثر مي آيد به آشپزخانه . سرسري چند قلپ شير مي خورد و مي رود .
تو و كوثر از در بيرون ميرويد . تا مي خواهم بپرسم كي برمي گردي ؟ رويت را به طرف عزيز برمي گرداني ومي گويي كه چون پنج شنبه است ، سركار نمي روي و بعد از رساندن كوثر به مدرسه ، به خانه برمي گردي .
چه زود شش سالش شد . همين ديروز بود كه با عزيز رفتيم و وسايل اتاقش را خريديم . تو گفته بودي صورتي و من گفته بودم آبي . تو مي گفتي دختر است و من مي گفتم پسر. و عزيز مي خنديد و مي گفت : " سلامت است انشاءا... " . همين ديروز بود كه لحظه اي از درد به خود مي پيچيدم و لحظه اي ديگر كه تو كوثر را كنارم مي گذاشتي مي خنديدم و چيزي از دردم يادم نمانده بود . همه گفتند شبيه من است و من گفتم شبيه توست . تو گفتي كه بوي بهشت مي دهد . اين كوثر است و در گوشش اذان گفتي . انگار همين ديروز بود .
دنبال عزيز مي گردم . در اتاق كوثر است . قاب شكسته را از كشو در مي آورد . خرده شيشه هايش را تميز مي كند و مي گذارد سرجايش . چه عكس قشنگي . من و تو و كوثر . چه روز قشنگي . خرده شيشه مي رود به دست عزيز . با دست ديگرش جاي زخم را نگه مي دارد و ابروهايش را درهم مي كشد . سرش را پايين مي اندازد و لبهايش را محكم به هم فشار مي دهد . سرش را بالا مي آورد . خرده شيشه هاي خوني روي زمين ريخته. قرمزي چشمانش از چيست ؟
صدايت را مي شنوم . مي آيم پيشت . پشت ميز تحرير من مي نشيني و شب نوشته هايم را مي خواني . مثل هر پنج شنبه . اين كارت را دوست دارم . خيلي از حرفهايم را در نوشته هايم به تو مي زنم . از همين نوشته هايم بود كه فهميدي خواب ديده ام رفته ايم بهشت . خواب ديده بودم سر چشمه اي نشسته ايم و من دستانم را پر از آب مي كنم . تا خواستم كمي از آب را بخورم ، تو گفتي كه اول به كوثر بدهم . كوثر نمي خورد . تشنه نبود و تو اصرار مي كردي . آب از لاي انگشتانم ريخته بود و ديگر چيزي در دستم نمانده بود . خواستم دوباره دستم را پر كنم ، ديدم چشمه نيست . با تعجب به طرف تو برگشتم . تو هم نبودي . كوثر هم نبود . ديدم روي تپه اي آن طرف تر نشسته ايد و آب بازي مي كنيد . نزديكتان شدم . پسربچه اي با شما بود. پرسيدم :" اين كيست ؟" و كوثر جواب داد :"دوست جديد من است . اسماعيل".
و تو گفتي كه اين چشمه زمزم بوده . به خاطر خواب من و آرزوي هردويمان ، رفتيم مكه . من و تو وكوثر . و چقدر خوشحال بوديم وقتي از آب زمزم خورديم و در آنجا عكس گرفتيم . چه عكس قشنگي. يكي در اتاق ما و يكي در اتاق كوثر .
هنوز داري مي خواني . سرت را پايين انداخته اي . انگار هيچ صدايي را نمي شنوي . عزيز چندبار صدايت مي زند .سرت را بالا مي آوري . قرمزي چشمانت از چيست ؟
مي روي سوار ماشين مي شوي و من كنارت مي نشينم . مي خواهم زيرلب ترانه اي بخوانم كه تو ضبط ماشين را روشن مي كني . شيشه را پايين مي كشي . هنوز راه زيادي نرقته ايم كه ماشين را نگه مي داري و پياده مي شوي . چند دقيقه بعد با يك دسته گل نرگس برمي گردي . از لبخندت مي فهمم كه مثل هميشه مرا شرمنده كرده اي .
مي رويم زيارت . مثل هر عصر پنج شنبه . از ماشين پياده مي شوي . زمين خيس است و بوي خاك نم زده مي آيد. يقه كتت را بالا مي آوري.مي آيي و كنارم مي نشيني . مي پرسم چرا كوثر را نياوردي ؟ و تو كه از صبح با من حرفي نزده اي ، ميگويي كه مي خواستي با هم تنها باشيم . سرت را پايين مي اندازي . مثل هميشه من نگفته ، تو مي داني كه تشنه ام و برايم آب مي آوري . روي صورتم دست مي كشي . دستت بوي خاك نم زده مي گيرد . يادم ميايد اولين بار دو ماه پيش بود كه اينجا آمديم . تو قرص ومحكم كنار من ايستاده بودي و من نگاهت مي كردم.كوثر لحظه اي از تو جدا نمي شد . عزيز از حال مي رفت ، تو محكم ايستاده بودي . كوثر جيغ مي كشيد ، تومحكم ايستاده بودي . و من آهسته مي رفتم و دور مي شدم . تو توان راه رفتن نداشتي . پاهايت لرزيد و روي زانو افتادي .
صدايت را مي شنوم . يك ساعتي مي شود كه با من حرف مي زني و من مثل هميشه سراپا چشم شده ام و گوش . سرت پايين است . گلها را روبه رويم مي گذاري . دوباره روي صورتم دست مي كشي . بلند مي شوي . زيپ كتت را تا بالا مي آوري . چانه ات را در يقه فرو مي كني . باد موهايت را روي صورتت مي ريزد و اشك چشمانت را پنهان مي كند . تو مي روي و من منتظر مي مانم . منتظر مي مانم تا كي دوباره پنج شنبه شود و من براي ديدن تو و كوثر به خانه يمان بيايم .
- و همین درد مرا سخت می آزارد-
که چرا انسان این دانا
این پیغمبر
در تکاپوهایش
- چیزی از معجزه آن سوتر -
ره نبرده است با اعجاز محبت
چه دلیلی دارد ؟
چه دلیلی دارد ؟
که هنوز
مهربانی را نشناخته است ؟
و نمی داند در یک لبخند
چه شگفتی هایی پنهان است !
من برآنم که درین دنیا
خوب بودن -به خدا - سهل ترین کارست
و نمی دانم
که چرا انسان
تا این حد
با خوبی
بیگانه است ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و همین درد مرا سخت می آزارد !!
فریدون مشیری
نام آفریننده
مریم
باز دوباره تو را
دیدم لخظاتی
اگر
چه کم با تو
زندگی کردم
وزندگی کردم
و تازه
فهمیدم
و تازه
فهمیدم
طعم
شیرین
زندگی
را و تازه
فهمیدم
معنی عشق
را و
تازه
فهمیدم که
چرا خافظ
می گفت
از صدای سحن عشق ندیدم خوشتر
اگر چه زخم زد جای جایش تیغ
تاتاری
و
من اکنون
بیشتر
از
همیشه به
تو می
اندیشم
ای
ای
ای ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
دیگر
نمی
گویم
ای هم
صدا با
صدایم ۰
حال
می
گویم
به
تو می
اندیشم
ای
صدایت
زیباترین
اهنگ
زندگیم۰۰۰۰۰۰
تو که با
حضورت اهنگ
سرد و
بی روح
زندگی
تلخم
را
تبدیل
به اهنگ
دلنشین
با
هم
بودن
نمودی۰
تو به من
یاد دادی
زندگی کوتاه
تر از
ان است
که
به
تلخی بگذرد
و قلب
گرامیتر از
ان است
که بشکند ۰
پس دستانت
را
در
دستانم
بگذار
تا
با هم عهد
نا گسستنی
عشق
و
را ببندیم۰

کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2008-2010 © by pariemehraboon-5009.blogfa.com
Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM